تبليغاتX
برگی در آغوش باد


برگی در آغوش باد

 

همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهدبرد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:8 توسط omid|

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و از من خداحافظی کرد.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" و از من خداحافظی کرد.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد."
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت :"متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم"، و از من خداحافظی کرد.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و از من خداحافظی کرد.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی؟ متشکرم"

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه!

اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید، عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 11:54 توسط omid|

 

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد ساغ کار دیگر برود .من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه ؟ همین شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 17:2 توسط omid|

 

آخرين باري که ديدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!
اصولا شب قبل از اعدام نمي ذارن که کسي به فرد اعدامي نزديک بشه.
اون شبها من با شادي زياد به تخت خودم مي رفتم و روز بيست و هشتم آگوست رو انتظار مي کشيدم و همش صحنه اي که قرار بود آزاد بشم رو براي خودم تو ذهنم مرور مي کردم.
نيمه شب بود که يه عده با صداي خيلي زياد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بين بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهاي آرومي که به کتف من مي زد من رو بيدار کرد. من روي پايين ترين تخت از تختهاي سه طبقه زندان مي خوابيدم چون به خاطر مشکل کليه ام بايد چندين بار به توالات مي رفتم.
ادوارد از من خواست که باهاش بيرون برم و بدون اينکه به من چيزي بگه من رو به سمت اتاق زنداني هاي اعدامي مي برد!
ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هيچي نپرسيدم چون مي دونستم که مراسم اعدام اينطوري نيست!
به سلول انفرادي فرانسيس که رسيدم ديدم که با طناب خيلي محکم به يه صندلي بستنش!
ادوارد بهم گفت که فرانسيس مي خواسته خودش رو بکشه! مي خواسته خودش رو از سقف حلق آويز کنه!
من از شدت تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. چون همه مي دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسيس رو تيرباران کنند!
اون چرا مي خواست درست شب قبل از تيربارانش خوش رو بکشه؟
از ادوارد پرسيدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتي توهين آميز به من گفت که فرانسيس خواسته من رو ببينه!
من زياد با فرانسيس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمي شدم که چرا او مي خواد من رو ببينه!
اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقيقه ديگه من رو از اونجا مي برند!
من: چي شده؟
فرانسيس: مي خوام يه چيزي بهت بگم!
من: بگو
فرانسيس: تو بايد بعد از بيرون رفتن از اينجا يه کاري براي من بکني!
من: چه کاري؟
فرانسيس: من يه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خيابون هاستيگ پارک زندگي مي کنه. شماره 24 طبقه 3.
من: خوب!
فرانسيس: اون اگه بفمه من اعدام شدم ميميره. تمام اين پانزده سال رو به اميد برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با يه پرستار از آسايشگاه برادويد زندگي مي کنه.
من: خوب من چيکار کنم؟
فرانسيس: مي دونم شايد برات سخت باشه! اما ازت مي خوام که وقتي آزاد شدي، به اونجا بري و بهش بگي که من هستي! خودت هم مي توني همونجا زندگي کني. مي دونم هم که خونه اي در بيرون از زندان نداري که تو زندگي کني. همه اين ها رو تو يه يادداشت نوشته بودم و داده بود اسميت که وقتي خواستي بري بيرون بهت بده اما ترسيدم که به هردليلي نوشته به دستت نرسه!
من از شدت تعجبب نمي تونستم حرف بزنم.از طرفي در برابر عشق اين پسر به مادرش تسليم بودم و از طرفي هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!
من: تو چرا امشب مي خواستي خودت رو دار بزني؟
فرانسيس: چون اگه تيربارانم کنند طبق قوانين مجرمين سياسي، پول گلوله هاي تيرباران رو از خانواده ام طلب مي کنند و اونوقت مادرم مي فهمه که من مردم!
من: نگران نباش!
صداي ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فرياد مي زد و من رو صدا مي کرد.
چشم در چشم فرانسيس دوخته بودم و سعي مي کردم که با آخرين نگاهم آرومش کنم!
 
 نکته ها:
جبران‌ خليل‌ جبران‌ در «بال‌هاي‌ شكسته» مي‌گويد:«زيباترين‌ لفظي‌ كه‌ از زبان‌ بشريت‌ مي‌تراود، كلمه‌ مادر است‌; قشنگ‌ترين ‌ندا مادر است‌. كلمه‌ كوچكي‌ سرشار از اميد و عشق‌ و عاطفه‌، و هر آن‌چه‌ از رقت‌ و حلاوت‌ در آن‌ است‌. مادر همه‌ چيز اين‌ زندگي‌ است‌. تسلايي‌ است ‌در اندوه‌، اميدي‌ است‌ در نوميدي‌، نيرويي‌ است‌ در ناتواني‌. سرچشمه ‌مهرباني‌ و رافت‌ و شفقت‌ و غفران‌ است‌. كسي‌ كه‌ مادرش‌ را از دست‌ بدهد، سينه‌اي‌ را از دست‌ داده‌ كه‌ سر بر آن‌ مي‌گذاشته‌، و دستي‌ كه‌ تبركش‌ مي‌كرده‌، و چشمي‌ كه‌ نگهبانش‌ بوده‌.»

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 0:21 توسط omid| |

 

هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد .  آخرين شب سال بود

 

دختري كوچك و فقير در سرما راه مي رفت . دمپايي هايش خيلي بزرگ بودند و براي همين وقتي خواست با عجله از خيابان رد شود دمپايي هايش از پايش درآمدند . ولي نتوانست يك لنگه از دمپايي ها را پيدا كن

 

پاهايش از سرما ورم كرده بود . مقداري كبريت براي فروش داشت ولي در طول روز كسي كبريت نخريده بود

 

سال نو بود و بوي خوش غذا در خيابان پيجيده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتي یك كبريت بفروشد و مي ترسيد پدرش كتكش بزند

 

دستان كوچكش از سرما كرخ شده بود شايد شعله آتش بتواند آنها را گرم كند 

يك چوب كبريت برداشت و آن را روشن كرد ، دختر كوچولو احساس كرد جلوي شومينه اي بزرگ نشسته است پاهايش را هم دراز كرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و ديد ته مانده كبريت سوخته در دستش است

 

كبريت ديگري روشن كرد خود را دراتاقي ديد با ميزي پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولي كبريت خاموش شد  

سومين كبريت را روشن كرد ، ديد زير درخت كريسمس نشسته ، دختر كوچولو مي خواست درخت را ببیند ولي كبريت خاموش شد

 

ستاره دنباله داري رد شد و دنباله آن در آسمان ماند

دختر كوچولو به ياد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش هميشه مي گفت : اگر ستاره دنباله داري بيافتد يعني روحي به سوي خدا مي رود . مادر بزرگش كه حالا مرده بود تنها كسي بود كه به او مهرباني مي كرد 

دخترك كبريت ديگري را روشن كرد . در نور آن مادر بزرگ پيرش را ديد . دختر كوچولو فرياد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر

 

او با عجله بقيه كبريتها را روشن كرد زيرا مي دانست اگر كبريت خاموش شود مادر بزرگ هم مي رود .همانطور كه اجاق گرم و غذا و درخت كريسمس رفت

 

مادر بزرگ دختر كوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادي پرواز كردند به جايي كه سرما ندارد

فردا صبح مردم دختر كوچولو را پيدا كردند . در حاليكه يخ زده بود و اطراف او پر از كبريتهاي سوخته بودند

 

همه فكر كردند كه او سعي كرده خود را گرم كند ،‌ولي نمي دانستند كه او چه چيزهاي جالبي را ديده و در سال جديد با چه لذتي نزد مادر بزرگش رفته است

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:27 توسط omid|

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:22 توسط omid|

 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“دلداده اش را“ . با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ،رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست.

دلداده به دیدنش آمد و یاد آور وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختراشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شدگفت

"پس به من قول بده مواظب چشمانم باشی..."

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 18:31 توسط omid| |

 

 

مادر من فقط یک چشم داشت اون همیشه مایه خجالت من بود . من از اون متنفر بودم 

خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت اون برای امرار معاش


یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره


 آخه اون چطور تونست این کار روبامن بکنه ؟


خیلی خجالت کشیدم . به روی خودم نیاوردم ،

 

فقط با تنفر بهش یه  نگاه کردم وفورا  از اونجا دور شدم 

 

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره

 

فقط دلم میخواست جوری خودم رو گم و گور کنم کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد

  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..

 

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

 

اون هیچ جوابی نداد 

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم.

 

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت, دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ

کاری با اون نداشته  باشم

 

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

اونجا خودم خونه خریدم ، واسه زن و بچه و زندگی ازدواج کردم از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم


تا اینکه یه روز مادرم به دیدن من اومد اون سالها منو و همینطور نوه ها شو ندیده بود

 

وقتی ایستاده بود دم در ٬ بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد

اینجا  ، اونم  بی خبر؟


سرش داد زدم : “چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!”

 

گم شو از اینجا همین حالا 

 

اون به آرامی جواب داد:” اوه  خیلی  معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد.

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان

مدرسه .

 

 ولی من به دروغ به همسرم گفتم که به یک سفر کاری میرم.   

 

بعد از مراسم به اون کلبه قدیمی خودمون رفتم البته فقط از روی کنجکاوی.

 

همسایه ها گفتن که اون مرده٬ ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم٬.

 

اونا یک نامه به من دادند که مادرم ازشون خواسته بود که به من بدن.

 

محتوای نامه:

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو

ترسوندم ، وقتی شنیدم داری میآی اینجا خیلی خوشحال شدم


ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

خیلی متاسفم از اینکه دائم باعث خجالت تو میشدم وقتی داشتی بزرگ میشدی

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو با یک چشم  داری بزرگ میشی من

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:47 توسط omid| |

´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
….hapyy new year….
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

عیدآمد و عید آمد /  یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان باد / تا باد چنین بادا !

سال نو مبارک . . .

.

.

.

هیچ عیدی برایم ارزشمند تر از  حضورتو  نیست.

عیدی ما یادت نره

.

.

.

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.

نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است

پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت

نوروز ۸۹ مبارک

.

.

.

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد.

از هر دو جهان فقط تو را می خواهم . . .

.

.

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال

این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .

.

.

.

فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم.

برایتان تندرستی و نیکروزی

در سال نو آرزو دارم.

باشد که سالی سرشار از شادی

و کامروایی داشته باشید

.

.

.

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .

.

.

.

دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار

پیوند می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم . . .

.

.

بی تو آرزو میکنم لحظه سال تحویل هیچگاه نرسد

امسال بدون تو نوروز برایم مفهومی ندارد . . .

.

.

.

از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امیدنکنیم

شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد

.

.

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند. . .

.

.

.


لحظه ای که سال تحویل می شه

تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی

کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه

تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه

سال ۸۹مبارک

.

.

در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم

نوروز ۸۹ مبارک

.

.

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم  دارم

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم

.

.

بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیز تر است

نوروز مبارک

.

.

.

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را بریم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظها هایم زیاد باشد

.

.

.

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند

از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی . . .

.

.

.

ستاره بختتان بالا
سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتان بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز
سال جدید مبارک

.

.

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

.

.

.

اس ام اس سرکاری مخصوص عید نوروز ۸۹

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز،

امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!

.

.

.

e

… ei

… eid
. .. eide

. .. eidele ghafel
. .. didi sale 88 ham tamoom shod?

.

.

.

 

سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهنی

.

.

.

با توجه به گران شدن نرخ sms پیشاپیش نوروز ۸۹ ، ۹۰

تولدت ، تولدم ، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک.نور به قبرت بباره !!

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

اس ام اس های ادبی و جملات بسیار زیبا برای تبریک نوروز

نوروز پیامبر مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم . . .

.

.

.

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند . . .

.

.

.

کارگردانی است نوروز که می گوید : نور ، صدا ، حرکت

و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم . . .

.

.

.

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت

ماندنی است پس دوستت دارم چه  شیشه باشم چه اسیر سرنوشت . . .

.

.

.

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند

نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد . . .

.

.

.

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم.سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .

.

.

.

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست . . .

.

.

.

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال

این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند. . .

.

.

.

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند

از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی . . .

.

.

.

اگر در نوروز کسی برات اس ام اس خالی فرستاد ناراحت نشو بدون انقدر دوستت داره  نمی دونه چی بگه . . .

نوروز ۸۹ مبارک

.

.

.

از نوروز می اموزیم که هیچ وقت انسانی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد . . .

نوروزتان مبارک باد

.

.

.

مهربان من

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی

اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم . . .

.

.

.

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم . . .

.

.

.

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی

که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی . . .

.

.

.

نوروز ایین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند . . .

.

.

.

در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم  . . .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

این اس ام اس ها رو تقدیم میکنم به همه دوستان 

عید دوستای گلم مبارک هم به خودشون و خونواده هاشون

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 11:42 توسط omid| |

 

پس از آنکه مادر, من و پدر را در کمال ناباروری ترک کرد و تنها گذاشت, تصمیم گرفتم وقت بیشتری را برای بودن با پدرم صرف کنم و او را به سفر ببرم.

اولین سفر من و پدر خیلی عالی بود, آن روز من وپدر روی دو صندلی راحتی روی عرشه کشتی نشسته بودیم و نسیم خنکی صورت هایمان را نوازش می کرد. هوا بی نظیر بود.

همانطور که از کنار درختچه های دو طرف رودخانه عبور میکردیم, من از لبخند پدر میفهمیدم که چقدر از طبیعت زیبا لذت میبرد. از اتاق داخل کشتی صدای موسیقی آرام بخشی به گوش میرسید که پدر را غرق در آرامش و شادی ساخته بود و من از این بابت به شدت احساس رضایت میکردم.

هنگام ناهار پدر از من خواست تا به جای آن که به گارسون ها دستور غذا بدهیم مثل دوران جوانی اش از رستوران سلف سرویس استفاده کنیم.

زمانی که در صف ایستاده بودیم, با وجود 38 سال اختلاف سنی فکر میکردند که پدر,برادر من است و او هم مثل بچه ها از این باور دوست داشنی مردم خوشحال بود و ذوق میکرد.

پس از صرف غذا ما درشهر پیاده شدیم, جایی که سرتاسر خیابان های آن پر بود از مغازه های عتیقه, این همان چیزی بود که پدر عاشقش بود.

پدر از هیچ مغازه ای نمی گذشت و داخل تک تک آن ها شد. او تقریبا از همه آن ها چیزی می خرید و برای خریدش ذوق می کرد.

جالب اینجا بود که اصلا از چیزی به نام خستگی یاد نمی کرد. و این اولین باری بود که من با پدر به خرید میرفتم.

تمام آن هفته به همین منوال گذشت و من همه جوره با دل پدر راه می آمدم. در راه بازگشت از شهری رد شدیم که محل اقامت من بود.

من پدر را به خانه بردم آن روز خوشمزه ترین قهوه زندگی اش را به اودادم, البته به گفته خودش!

پدر با گربه های من آشنا شد و با آن ها بازی کرد, درست مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای برایش خریده باشند.

در پایان آن سفر من پدر را تا محل اقامتش که در شهر دیگری بود همراهی کردم و او از من خواهش کرد که هر سال تحت هر شرایطی باز هم به سفر برویم.

چند ماه پس از آن سفر پدر از دنیا رفت و دیگر فرصتی برای تکرار آن سفر ها وجود نداشت.

او توسط یک راننده زیر چرخ های بی رحم اتومبیل جدیدش له شده بود.

الان یک سال از فوت پدر گذاشته و زمان سفر بعدی فرا رسیده است. من از اینکه دیگر پدر نیست تا با هم به سفر برویم,غمگین و افسرده ام. اما از طرفی خوشحالم که شانس یک بار همسفر شدن با او را داشتم, آن هم سفری پرا از خاطرات رنگارنگ و دوست داشتنی.

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 18:11 توسط omid| |

Design By : Night Melody